یکی بود یکی نبود ، در روزگار قدیم ، در یکی از روستا های منطقه "قزل قوم" خانواده فقیری با سه پسر خود زندگی می کردند . پدر خانواده عمری را با رنج و تنگدستی گذرانده بود و سرمایه و یا اندوخته ای برای سه پسر خود نداشت .
روزی پدر ، پسران خود را صدا کرد و به آنان گفت : فرزندانم! خوب می دانم که برای شما ثروتی باقی نمی گذارم ولی سفارشی دارم که اگر خوب به آن عمل کنید ، برای شما از هر گنجی گرانبهاتر خواهد بود . هرچه می بینید ، خوب دقت کنید تا بفهمید چگونه و چرا بوجود آمده است و تاثیر آن در کارها چیست .
روزهای بعد هم ، پدر همین سفارش را برای پسران خود تکرار می کرد و گاه برای اینکه فرزندانش آن را خوب بفهمند ، مثال هایی می زد .
ماه ها و سال ها گذشت و پدر چشم از جهان فروبست . پس از مرگ او ، سه برادر که از فقر و نداری به تنگ آمده بودند ، تصمیم گرفتند به جای دیگری کوچ کنند . برای همین کوله بار خود را بستند ، روستا را پشت سر گذاشتند و مثل بیشتر مسافرهای آن زمان ، پای پیاده به راه افتادند.
پس از چند ساعت پیاده روی ، در وسط بیابان به اسب سواری رسیدند که در حال حرکت ، گردن می کشید و همه طرف را نگاه می کرد . وقتی به نزدیک اسب سوار رسیدند ، برادر بزرگتر سلامی کرد و پرسید :
- شما شتری گم کرده اید؟
هنوز مرد رهگذر پاسخی نداده بود که برادر وسطی اضافه کرد :
- یک چشم این شتر نابینا نبود ؟
بازهم مرد رهگذر فرصت جواب دادن به دو برادر را پیدا نکرد ه بود که برادر کوچکتر پرسید:
- یک زن و بچه سوار شتر نبودند ؟
مرد اسب سوار با خوشحالی سری تکان داد و سراغ شتر را از سه برادر گرفت . اما وقتی برادرها گفتند که شتری ندیده اند ، باور نکرد و آنها را ، در نزدیکترین آبادی ، پیش قاضی برد .
قاضی پس از آنکه شکایت صاحب شتر را شنید ، رو به سه برادر کرد و گفت :
- اگر شما سه نفر شتر را ندیده اید ، از کجا می دانید که یک چشم او نابینا است و زنی همراه یک بچه سوار آن است ؟
برادر بزرگتر پاسخ داد :
- ما سه برادر به سفارش پدر خود عمل می کنیم : در آنچه می بینیم دقت می کنیم و آنچه را وجود دارد معنی می کنیم تا بفهمیم چگونه و چرا به وجود آمده است !
قاضی پس از شنیدن این حرف یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و آهسته در گوش او چیزی گفت آن مرد بیرون رفت و چند دقیقه بعد ، همراه با دو نفر که صندوقی را حمل می کردند ، وارد اتاق شد . وقتی آن دو نفر صندوق را زمین گذاشتند ، قاضی از برادرها پرسید:
- بگویید داخل صندوق چیست ؟
برادر بزرگتر پاسخ داد :
- داخل صندوق چیزهای گرد و کوچکی وجود دارد .
برادر وسطی اضافه کرد :
- آنچه برادرم به آن اشاره می کند ، انار است .
و برادر کوچکتر گفت :
- این انارها هنوز خوب نرسیده اند .
قاضی دستور داد صندوق را باز کنند . توی صندوق پر از انارهای نارس بود ! قاضی و همه کسانی که در آنجا بودند ، حیرت کردند . برادر بزرگتر وقتی حیرت حاضران را دید ، توضیح داد :
- جای هیچ تعجبی نیست ! وقتی صندوق را زمین گذاشتند ، کمی کج شد و چیزهای داخل آن تکان می خورد . من از صدای تکان خوردن آنها فهمیدم گرد و ریز هستند .
برادر وسطی اضافه کرد :
- من حدس زدم چیزهای گرد و ریزی که در این منطقه وجود دارد انار است .
سرانجام برادر کوچکتر گفت :
- من هم می دانستم در این فصل انارها نارس هستند.
قاضی که از توضیح آنها لذت برده بود ، خواست بگویند چگونه نشانی های شتر گم شده را فهمیده اند.
برادر بزرکتر پاسخ داد :
- رد پای شتر در بیابان معلوم بود . و مرد اسب سوار هم گردن می کشید همه جا را نگاه می کرد . من از آنجا فهمیدم دنبال شتر خود می گردد .
برادر وسطی اضافه کرد :
- علفهای سمت راست جاده خورده شده بود ، ولی علف های سمت چپ دست نخورده باقی مانده بود ، من حدس زدم که چشم چپ شتر نابینا است که علف های آن طرف را ندیده است .
برادر کوچکتر گفت :
- در بین راه جای زانوهای شتر روی خاک باقی مانده بود . من فهمیدم که شتر در آنجا نشسته است . در کنار این جای زانوها ، جای پای یک زن و یک بچه هم دیده می شد .
قاضی به دانش برادران احترام گذاشت و به پدر آنان که چنین سرمایه ای برای فرزندان خود باقی گذاشته بود ، آفرین گفت . بعد از آنان خواست که همانجا بمانند و در کارها به او کمک کنند .
+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت
10:35 |