تبليغاتX
آوای امید
من در ابتدا خداوند را یك ناظر ؛ مانند یك رئیس یا یك قاضی میدانستم كه دنبال شناسائی خطاها ئی است كه من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی كه من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید كه گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یك دوچرخه دو نفره است و دریافتم كه خدا در صندلی عقب در پا زدن به من كمك میكند. نمیدانم چه زمانی بود كه خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض كنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق كرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی كنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته كننده بود ولی تكراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از كوتاهترین مسیر می رفتم.
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای كوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حركت كند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».
من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به كجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من كم كم به او اطمینان كردم !
وقتی می گفتم : « میترسم » .
او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .
او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .
خدا گفت : هدیه را به كسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبك تر است .
من در ابتدا در كنترل زندگی ام به خدا اعتماد نكردم؛ فكر میكردم او زندگی ام را متلاشی میكند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریك مرا رد كند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناك پرواز كند.
ومن دارم یاد می گیرم كه ساكت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنك به صورتم در كنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید : « پابزن »

نام نویسنده و منبع مطلب: 
غذای روح - مارك ویكتور هانس و جك كنفیلد
+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 15:16 |
توجه عمیق و باطنی برخی شاعران به قرآن کریم و تأثیر‌پذیری آنان از ساختار و صورت و معنای این کتاب آسمانی، تازگی ندارد و در دیوان اغلب شاعران اهل معرفت این مرز و بوم، خصوصاً مولوی و حافظ ، تأثیر‌پذیری از قرآن، به‌خوبی مشهور است. سهراب سپهری نیز در یکی از شعره

پرواز

ایش به قدری متأثر از قرآن بوده که هم در ساختار و هم درون‌مایه، تأثیر‌پذیری او را از این کتاب جاودانه، به‌وضوح می‌توان دید. شعر «سورة تماشا» از واژه‌ها و تعابیر قرآنی است و در برخی قسمت‌های این شعر، تغییر لحن و تغییر ضمیر فاعلی مفرد به ضمیر فاعلی جمع که متأثر از ساختار قرآن است به‌خوبی پیداست. شعر «سورة تماشا» را می‌خوانیم و سپس به تماشای درون‌مایة این شعر، در آیینة تأویل می‌نگریم.

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه‌ای در قفس است

حرف‌هایم مثل یک‌تکه چمن، روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

و به آنان گفتم:

سنگ، آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی‌ست

که رسولان، همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را

به صدای قدم پیک، بشارت دادم

و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت

و به آنان گفتم:

هر که در حافظة چوب، ببیند باغی

صورتش در وزش بیشة شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرِ انگشت زمان برچیند

می‌گشاید گره پنجر‌ه‌ها را با‌ آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخة بالای سرم چیدم، گفتم‌:

چشم را باز کنید

آیتی بهتر از این می‌خواهید؟

می‌شنیدم که به هم می‌گفتند:

سِحْر می‌داند، سِحْر!

سر هر کوه، رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم تا کلاه از سرشان بردارد

خانه‌هاشان، پُر داوودی بود

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر‌شاخة هوش

جیبشان را پُر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم

 

آسمان

در این شعر، گویی شاعر، محو شده است و این او نیست که سخن می‌گوید. در حقیقت، منِ متحول‌شدة شاعر که از زمین، فاصله گرفته و به آسمان نزدیک شده است، در این شعر، نمود شفافی دارد و تقریباً خبری از سهراب سپهری جز در بخش کوتاهی از شعر نیست، همان‌طور که بیدل هم در بسیاری از شعر‌هایش، بیدل نیست، خصوصاًَ در ابیاتی که درشت‌نمایی و خودستایی، به بی‌نهایت می‌رسد و می‌گوید: «عرش اگر باشم، زمینِ آسمانِ بیدلم!» کاملاً پیداست که بیدل در این شعر، حقیقت مطلق است، نه شاعری فناپذیر که متخلص به بیدل است و جز آیینه نیست.

در شعر «سورة تماشا» نیز شاعر، خود نیز مخاطب سخنِ و پیامی آسمانی است که از زبان و قلم‌ «او» جاری شده است. 21 سوره از 114 سُوَر قرآن با قسم آغاز شده و سپهری نیز که در این شعر، جز کاتبی تماشاگر نیست و آنچه استاد ازل گفت بگو می‌گوید، سورة زمینیِ تماشا را با سوگند‌های پی‌در‌پی آغاز می‌کند؛ سوگند به تماشا، آغاز کلام و پرواز کبوتر از ذهن.

همه می‌دانیم که قسم، با درونی‌ترین اعتقاد و احساس الهی انسانی، یعنی ایمان و حسِّ حقیقت‌خواهی، پیوندی ناگسستنی دارد. در فرهنگ ادیان توحیدی، قسم خوردن، آخرین دست‌آویز انسان برای اخذ باور و اعتماد دیگران، دربارة موضوعی است که صدق و کذبِ آن ثابت نشده است.

در قرآن با سوگند‌هایی روبه‌رو می‌شویم که به‌سادگی درک‌پذیر نیستند. بدیهی است که سوگند به «عصر» و «روز موعود» و «شاهد و مشهود»، حاکی از ارزش و اهمیت آن‌هاست و شاعر در «سورة تماشا» به تماشا سوگند می‌خورد، چرا؟

در هشت کتاب، به ضرورت و اهمیت نگاه کردن یا تماشا، اشاره‌های متعددی شده است:

 

چشم‌ها را باید شست

جور دیگر باید دید.

بهترین چیز رسیدن به نگاهی‌ست که از حادثة عشق‌، تر است

و من در شکوه تماشا

فراموشیِ صدا بودم

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 16:22 |
در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست،

ولی سلام  در پایان  نماز است.

شاید این بدین معناست که

 پایان نماز آغاز دیداری است.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 16:11 |

ظ…ط«ظ„ ظ…ط¯ط§ط¯ ط¨ط§ط´

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :


صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.


صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

 

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:4 |

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...!!!

نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان زودتر برسد...!!!!!

 

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 15:17 |

خدایا! به من آن اندازه نیکی بخش که دیگر آن را تقاضا نکنم

مرا از پلیدی دور نگهدار حتی اگر آن را تقاضا کنم....

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 17:44 |

 

یکی بود یکی نبود ، در روزگار قدیم ، در یکی از روستا های منطقه "قزل قوم" خانواده فقیری با سه پسر خود زندگی می کردند . پدر خانواده عمری را با رنج و تنگدستی گذرانده بود و سرمایه و یا اندوخته ای برای سه پسر خود نداشت .

روزی پدر ، پسران خود را صدا کرد و به آنان گفت : فرزندانم! خوب می دانم که برای شما ثروتی باقی نمی گذارم ولی سفارشی دارم که اگر خوب به آن عمل کنید ، برای شما از هر گنجی گرانبهاتر خواهد بود . هرچه می بینید ، خوب دقت کنید تا بفهمید چگونه و چرا بوجود آمده است و تاثیر آن در کارها چیست .

روزهای بعد هم ، پدر همین سفارش را برای پسران خود تکرار می کرد و گاه برای اینکه فرزندانش آن را خوب بفهمند ، مثال هایی می زد .

ماه ها و سال ها گذشت و پدر چشم از جهان فروبست . پس از مرگ او ، سه برادر که از فقر و نداری به تنگ آمده بودند ، تصمیم گرفتند به جای دیگری کوچ کنند . برای همین کوله بار خود را بستند ، روستا را پشت سر گذاشتند و مثل بیشتر مسافرهای آن زمان ، پای پیاده به راه افتادند.

پس از چند ساعت پیاده روی ، در وسط بیابان به اسب سواری رسیدند که در حال حرکت ، گردن می کشید و همه طرف را نگاه می کرد . وقتی به نزدیک اسب سوار رسیدند ، برادر بزرگتر سلامی کرد و پرسید :

- شما شتری گم کرده اید؟

هنوز مرد رهگذر پاسخی نداده بود که برادر وسطی اضافه کرد :

- یک چشم این شتر نابینا نبود ؟

بازهم مرد رهگذر فرصت جواب دادن به دو برادر را پیدا نکرد ه بود که برادر کوچکتر پرسید:

- یک زن و بچه سوار شتر نبودند ؟

مرد اسب سوار با خوشحالی سری تکان داد و سراغ شتر را از سه برادر گرفت . اما وقتی برادرها گفتند که شتری ندیده اند ، باور نکرد و آنها را ، در نزدیکترین آبادی ، پیش قاضی برد .

قاضی پس از آنکه شکایت صاحب شتر را شنید ، رو به سه برادر کرد و گفت :

- اگر شما سه نفر شتر را ندیده اید ، از کجا می دانید که یک چشم او نابینا است و زنی همراه یک بچه سوار آن است ؟

برادر بزرگتر پاسخ داد :

- ما سه برادر به سفارش پدر خود عمل می کنیم : در آنچه می بینیم دقت می کنیم و آنچه را وجود دارد معنی می کنیم تا بفهمیم چگونه و چرا به وجود آمده است !

قاضی پس از شنیدن این حرف یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و آهسته در گوش او چیزی گفت آن مرد بیرون رفت و چند دقیقه بعد ، همراه با دو نفر که صندوقی را حمل می کردند ، وارد اتاق شد . وقتی آن دو نفر صندوق را زمین گذاشتند ، قاضی از برادرها پرسید:

- بگویید داخل صندوق چیست ؟

برادر بزرگتر پاسخ داد :

- داخل صندوق چیزهای گرد و کوچکی وجود دارد .

برادر وسطی اضافه کرد :

- آنچه برادرم به آن اشاره می کند ، انار است .

و برادر کوچکتر گفت :

- این انارها هنوز خوب نرسیده اند .

قاضی دستور داد صندوق را باز کنند . توی صندوق پر از انارهای نارس بود ! قاضی و همه کسانی که در آنجا بودند ، حیرت کردند . برادر بزرگتر وقتی حیرت حاضران را دید ، توضیح داد :

- جای هیچ تعجبی نیست ! وقتی صندوق را زمین گذاشتند ، کمی کج شد و چیزهای داخل آن تکان می خورد . من از صدای تکان خوردن آنها فهمیدم گرد و ریز هستند .

برادر وسطی اضافه کرد :

- من حدس زدم چیزهای گرد و ریزی که در این منطقه وجود دارد انار است .

سرانجام برادر کوچکتر گفت :

- من هم می دانستم در این فصل انارها نارس هستند.

قاضی که از توضیح آنها لذت برده بود ، خواست بگویند چگونه نشانی های شتر گم شده را فهمیده اند.

برادر بزرکتر پاسخ داد :

- رد پای شتر در بیابان معلوم بود . و مرد اسب سوار هم گردن می کشید همه جا را نگاه می کرد . من از آنجا فهمیدم دنبال شتر خود می گردد .

برادر وسطی اضافه کرد :

- علفهای سمت راست جاده خورده شده بود ، ولی علف های سمت چپ دست نخورده باقی مانده بود ، من حدس زدم که چشم چپ شتر نابینا است که علف های آن طرف را ندیده است .

برادر کوچکتر گفت :

- در بین راه جای زانوهای شتر روی خاک باقی مانده بود . من فهمیدم که شتر در آنجا نشسته است . در کنار این جای زانوها ، جای پای یک زن و یک بچه هم دیده می شد .

قاضی به دانش برادران احترام گذاشت و به پدر آنان که چنین سرمایه ای برای فرزندان خود باقی گذاشته بود ، آفرین گفت . بعد از آنان خواست که همانجا بمانند و در کارها به او کمک کنند .

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 10:35 |

هم اینک ، همینجا زندگی کن.

زندگی کردن در امید، زندگی کردن در آینده است، واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است.

هم اینک هم اینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است. همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را می نگری.

در این دنیا، همینجا و هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق وجودت ادامه بده . راهت را به سوی خدا برقص!  راهت را به سوی خدا بخند ! راهت را به سوی خدا آواز بخوان.

باید دنیایی از آدمهای به واقع حساس بیافرینیم، که بتوانند موسیقی، شعر و نقاشی را درک کنند، بتوانند طبیعت را بفهمند، بتوانند زیبایی انسان، طبیعت و دنیایی که آنها را احاطه کرده است، درک کنند،ستارگان را ، ماه را،خورشید را.انسانیت قلب و احساس خود را از دست داده و ما باید آن را به هر کس که خواستار آن است، باز گردانیم .

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 10:12 |

داستان زن شايعه ساز

زني در مورد همسايه اش شايعات زيادي ساخت و شروع به پراكندن آن كرد. بعد از مدت كمي همه اطرافيان آن همسايه از آن شايعات باخبر شدند. شخصي كه برايش شايعه ساخته بود به شدت از اين كار صدمه ديد و دچار مشكلات زيادي شد. بعدها وقتي كه آن زن متوجه شد كه آن شايعاتي كه ساخته همه دروغ بوده و وضعيت همسايه اش را ديد از كار خود پشيمان شد و سراغ مرد حكيمي رفت تا از او كمك بگيريد بلكه بتواند اين كار خود را جبران كند.

حكيم به او گفت: «به بازار برو و يك مرغ بخر آن را بكش و پرهايش را در مسير جاده اي نزديك محل زندگي خود دانه به دانه پخش كن.» آن زن از اين راه حل متعجب شد ولي اين كار را كرد.

فرداي آن روز حكيم به او گفت حالا برو و آن پرها را براي من بياور آن زن رفت ولي 4 تا پر بيشتر پيدا نكرد. مرد حكيم در جواب تعجب زن گفت انداختن آن پرها ساده بود ولي جمع كردن آنها به همين سادگي نيست همانند آن شايعه هايي كه ساختي كه به سادگي انجام شد ولي جبران كامل آن غير ممكن است. پس بهتر است از شايعه سازي دست برداري.

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 9:45 |

روزي يک گوساله بايد از جنگل بکري مي گذشت تا به چراگاهش برسد. گوساله‌ي

 بي فکري بود و راه پرفراز و نشيبي را براي خود باز کرد. روز بعد سگي از آنجا مي‌گذشت که از همان راه استفاده کرد تا از جنگل عبور کند. مدتي بعد گوسفندي که راهنماي گله اش بود آن راه را ديد و گله اش را مجبور ساخت تا از همان راه عبور کند. مدتي گذشت و انسانها نيز از همين راه استفاده کردند. مي آمدند و مي رفتند. به راست و چپ، به پائين و بالا. از سختي راه شکوه و ناله مي کردند. حق هم داشتند، اما هيچ کس سعي نکرد راه جديدي باز کند. مدتي بعد آن کوره راه خياباني شد. حيوانات بي چاره زير بارهاي سنگين از پا در مي آمدند. آن ها مجبور بودند راهي را که مي توانستند در 30 دقيقه طي کنند، در 3 ساعت بپيمايند. سالها گذشت و آن خيابان جاده ي اصلي يک روستا و سپس خيابان اصلي يک شهر شد. همه از اين مسير شکايت داشتند و درهمين حال جنگل پير و خردمند مي خنديد و با خود زمزمه مي کرد، آيا اين همان اشرف مخلوقات است؟!

اگر اين طور باشد، پس چرا هيچگاه به خود اجازه نمي دهد درباره ي اينکه راه بهتري است، فکر کند؟! (پائولوکوئيلو).

بيش از چند هزار سال است که آدمي در پي کشف راههايي براي کنکاش درون خود مي باشد و مي توان به جرأت گفت که يوگا نه تنها يکي از با قدمت ترين اين روشها است بلکه به نظر بسيار جامع و کامل مي رسد. البته شکي نيست که در تعاريفي که از يوگا ارائه شده اغراقاتي به چشم مي خورد. آنچه درباره يوگا بايد گفت: آهسته، محسوس و اصولي اقدام کنيد. يوگا کلمه اي سانسکريت مي باشد که از ريشه يوگ معادل يوغ گرفته شده است که به معناي اتحاد و هماهنگي بين روح خود(آتمن) و روح هستي (برهمن) مي باشد. يوگا با آنکه در مذهب، فرهنگ و ادبيات بومي هند ريشه دارد. اما نه دين است و نه دخالتي در اصول اعتقادي پرتو جويان خود دارد. سيستم يوگا بر اساس اعتقاد به وجود باري تعالي و بقاي روح پايه گذاري شده است. در متون مقدس اوپانيشادها و وداها تمرينات يوگا به صورت رمز و سمبل نقل شده است. که بر اساس رسم موجود به صورت شفاهي و مستقيم به پرتو جويان انتقال مي يافته است و از ديگر کتب مقدس هندوها که يوگا در آنها نيز ريشه دارد مي توان به بهاگودگيتا و تانتراها اشاره کرد. پاتانجالي که حدود 300 الي 500 سال قبل از ميلاد مسيح مي زيسته نويسنده سوتراهاي هاتايوگا و راجايوگا و اولين کسي است که يوگا را به نظم کشيد. يوگا داراي سبکهاي متفاوتي است که البته در نهايت هدف همه آنها يکي مي باشد که مشهورترين آنها عبارتند از :

1- هاتايوگا                2- راجا يوگا                     3- کوانداليني يوگا

4- سورا يوگا              5- گيانايوگا                     6- بهاکتي يوگا

7- کارمايوگا              8- مانترايوگا

در يوگا نظريه اي است به نام کارما که ريشه در اعتقاد به تناسخ دارد. کار ما زنجيره اعمال انساني است که در طي دوران زندگي به منصه ظهور مي رسد. به بيان ديگر کار ما تأثير کليه کوششهاي ما در زندگي مي باشد. ما سه گونه کارما داريم. اعمالي که در گذشته انجام داده ايم. اعمالي که اکنون به انجام آن مشغوليم و اعمالي که بنا به سرنوشت خود در آينده به انجام خواهيم رسانيد. کارمايي که اينک و در اين لحظه بدان اشتغال داريم مي توانيم با نيروي اراده دگرگون کنيم، کارمايي که در گذشته داشته ايم در صورت داشتن يک زندگي روحي مي توانيم هماهنگ سازيم ولي کارمايي که به عنوان سرنوشت از آن ياد مي کنيم و مربوط به آينده قابل تغيير نمي باشد. شايد از مهمترين تاريخهاي مصور يوگا بتوان به شواهدي که در حفاريهايي که در قرن بيستم در اطراف حوزه رود سند در منطقه موهنجودار و واقع در شمال  هندوستان انجام شد اشاره کرد که در آن سفالهاي سالمي به دست آمده که حدود پنج هزار سال قدمت دارد و برخي از حرکات يوگا بر روي آن نقش بسته است آنچه که امروز به نام يوگا در جوامع مختلف از آن نام برده مي شود چيزي جز قسمتي از تمرينات آسانا و پراناياما و ريلکسيشن که تغييراتي نيز در آن ديده مي شود نمي باشد که سرآغاز آن در اروپا و آمريکا در دهه 50 مي باشد و در ايران نيز در حدود 30 سال از حضور يوگا مي گذرد که البته دهه اخير بسيار زياد بدان توجه شده است.هر چند که حدود 800سال پيش دانشمند بزرگ ايراني ابوريحان بيروني مجذوب تمدن هند شد و مدتي در آن ديار براي پي بردن به اين دانش زندگي کرده و به يادگيري زبان سانسکريت همت گماشت و در اين زمينه هم کتاب بسيار جامعي به نام ماللهند به رشته تحرير در آورد. بسياري از حرکات بدني(آسانا) يوگا از گربه سانان و ديگر حيوانات اقتباس شده است. و نام آنها نيز از نام خدايان هندي و حيوانات گرفته شده است. مرکز آموزشي و تحقيقاتي بين المللي يوگا و دفتر رسمي آن در شهر منگر در ايالات بيحار هند در سال 1964 تأسيس شد و براي اولين بار در سال 1968 در اين مرکز دوره تعليم معلمين يوگا براي دانش پژوهان اروپايي تشکيل گرديد. در حال حاضر اين مرکز از يک مرکز تحقيقاتي به نام شيوانا ندامات و يک آشرام نوبنياد به نام گانگا دارشام تشکيل شده است و بناي آن در کنار رود مقدس گنگ برفراز يک تپه قرار دارد.

اين مرکز تحت رهبري سوامي نارنجان سارا سواتي بوده که ايشان در سال 1983 به اين سمت منصوب شده اند.

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:44 |

قانون کارما

اين اصل به ما مي گويد: اعمال فعلي اطرافيان، تاثير و اثر اعمال قبلي خود ماست. يعني اگر امروز به ما احترام مي گذارن چون در جايي روزي ما به کسی احترام گذاشته‌ايم و اگر بي احترامي مي بينيم چون در جايي بي احترامي انجام داده‌ايم. اگر كسي با شما برخورد بد دارد شايد بگوييد او ديوانه است. نه اينطور نيست به قول معروف سر خودتان را شيره نماليد. پس چرا با بقيه اينطور رفتار نمي كند اگر با بقيه هم اينطور رفتار مي كرد بعنوان ديوانه او را بستري مي كردند. ولي اينطور نبوده و اگر با تو رفتار بدي دارد چون  روزي تو برخورد بد انجام داده اي. غير از خودت ديگران آينه اعمال تو هستند و اين يك واقعيت است.            

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در دوشنبه نهم مهر 1386 و ساعت 14:21 |

كودكي كه آماده تولد بود

كودكي كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسيد :
« مي گويند كه شما مرا به زمين مي فرستيد ؛ اما من به اين كوچكي و بدون
هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟!»

خداوند پاسخ داد :
« از ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام 
او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه !!
« اما اينجا در بهشت ، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و
اينها براي شادي من كافي هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برايت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»


كودك ادامه داد :
« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند

 وقتي زبان آنها را نمي دانم ؟»


خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي
در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه
چگونه صحبت كني »


كودك با ناراحتي گفت :
« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»


اما خدا براي اين سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد
كه چگونه دعا كني »


كودك سرش را برگرداند و پرسيد :
« شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند . چه كسي از من
محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود


كودك با نگراني ادامه داد :
« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ، ناراحت
خواهم بود»


خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت
نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود »


در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شد . كودك
می دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند .


او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :
‌« خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من
بگوييد »


خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
‌« نام فرشته ات اهميتي ندارد . به راحتي مي تواني او را
مادر صدا كني

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 9:18 |

زندگی یک امتحان است اگر در مرحله ای رد شویم دلیل به آن نمیشود که ناامید شویم بلکه باید درمرحله بهتر بتوانیم آن راجبران کنیم و در آینده آن را همانند آینه مورد بررسی قرارهیم تا سر بلند از امتحان بیرون آییم .

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 13:52 |

مستطاب فیزیولوژی یا چرا غازها چاق نمی شوند؟؟؟ .

یک کتاب ساده،صمیمی و گاهی طنزآلود .!

آیا می دانید ما چرا دو سوراخ بینی داریم ؟

چرا زرافه فشار خون بالایی دارد ؟

آیا می دانید چرا موش مدام در حال خوردن است ولی چاق نمی شود ؟ولی بعضی از انسانها با دیدن فقط یک جرعه آب چاق می شوند ؟

آیا می دانید چرا مورچه همیشه دنبال دویدن به دنبال غذاست ؟

می دانید چرا نوزاد همیشه باید در پتو پیچیده شود ولی انسان بالغ همیشه بدن گرمی دارد؟

این سئوالات و هزاران سئوال دیگر در رابطه با فیزیولوژی بدن انسان به خوبی، به زبان ساده و با صراحت در این کتاب توضیح داده شده است .

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 16:51 |

زندگی فرصت بس کوتاهیست

تا بدانیم که مرگ

 آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست

مرگ هم حادثه است

 

مثل  افتادن برگ

که بدانیم  پس از خواب زمستانی خاک

 نفس سبزبهاری جاریست

+ نوشته شده توسط سمیه اشترانی در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 8:53 |